:-/
حتی در آستانه ی دروازه های بهشت روی بر گردانم چنان که بشنوم که می گویی دوستت دارم....
Show me a man secure in his love,
And I'll show you a lucky man;
I loved her too well and I just couldn't tell,
She was holding another hand,
And when she said that she would leave in the morning,
I broke down and cried,
'Cos I had the love in my eyes, I just didn't see it,
Such a surprise, I just don't believe it,
Somebody took her away, oh I was blind,
I had the love in my eyes...
Day after day, in so many ways,
I gave her the best of me,
But she wanted more, and she opened the door,
Well I hope that you find what you need;
And all the time I thought that she was beside me,
She was drifting away,
But I had the love in my eyes, I just didn't see it,
Such a surprise, I just don't believe it,
Somebody took her away, oh I was blind,
I had the love in my eyes,
I had the love in my eyes...
می گذرم از میان رهگذران مات
می نگرم در نگاه رهگذران کور
این همه اندوه در وجودم و من لال
این همه غوغاست در کنارم و من دور
دیگر در قلب من نه عشق، نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم ، اما نه در او ناله ی مجنون!
کوهم اما در او نه تیشه ی فرهاد!
هیچ نه انگیزه ای، که هیچم، پوچم!
هیچ نه اندیشه ای که سنگم و چوبم.
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم
آن همه خورشید که در من می سوخت
چشمه ی اندوه شد از چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که میبردم تا ماه
آه که آوار غم شد به سرم ریخت
زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند نه ناخدا، نه خدا را
موج حلالم که در سکوت و سیاهی
می کشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران مات
می شمرم میله های پنجره ها را
می گذرم در نگاه رهگذران کور
می شنوم قیل و قال زنجره ها را
دوست کسی است که من با او میتوانم صمیمی باشم و جلوی او با صدای بلند فکر کنم....

خلود دوستمه....
تقریبا 2 سال پیش باش آشنا شدم.....
"...روزای اول مهر 86 بود....
رسیدم خوابگاه.....بلوک 12....طبقه ی دوم....اتاق 26....پشت در... چند لحظه ایستادم همون جا.....حالم از اون اتاق کثیف به هم می خورد...یه قبر 6 نفره... نمی دونستم الان کیا داخل اتاقن فقط مطمئن بودم که بچه های پارسال که باشون توی همین اتاق یک سال هم اتاق بودم همه رفتن....
در زدم و بدون اینکه منتظر جواب بمونم درو باز کردم....به زور سرمو بالا گرفتم....فقط 2 نفر توی اتاق بودن.... هر 2 تا غریبه .... تمام انرژیمو توی صورتم متمرکز کردم تا بتونم لبخند بزنم و سلام کردم....اون 2 تا هم با روی خوش، سلام و احوال پرسی کردن....از لهجه هاشون فهمیدم که هر 2 تاشون عربن....
تختم رو به روی در بود...و بر عکس بقیه ی تختا هیچی روش نبود....چون من دیر تر از همه اومده بودم.....همیشه دل کندن از خونه برام سخته...
به زور وسایلمو گذاشتم داخل اتاق و خودمو رسوندم به تختمو نشستم....حدسم درست بود چون اون 2 تا شروع کردن به عربی حرف زدن با هم.....سرمو انداختم پایینو داشتم می رفتم تو فکر که یکیشون گفت:" خودتونو معرفی نمی کنید؟"
گفتم: " ببخشید من سایه ام...."
اونم گفت: "من خلودم..." و اون یکی هم زهرابود...."
خلود یعنی جاودانگی....
الحق که اسم برازنده ای داره....چون تا زنده ام تصویرش،حرفاش،صداش،نگاهش....همه ی وجودش....توی قلبم میمونه....
خلود توی سخت ترین شرایط روحی همیشه کنارم بود....حرفایی که بم میزد ارزششون قابل توصیف نیست... یه ذره حسودی توی وجودش نبود و نیست....حرفای دلمو قبل از اینکه به ذهنم برسه می خوند.... خیلی از شبا با هم می رفتیم 2 تایی توی محوطه ی پایین خوابگاه قدم می زدیم...توی باد....زیر بارون....توی سرما....
همه چی رو براش میگفتم....هر چند که انگار خودش از قبل می دونست...حرفاش خیلی عجیب آرومم می کرد....
هنوز مطمئن نیستم که خلود یه فرشته نباشه...
خدایا خیلی مرسی به خاطر خلود....
شاید یه روز اینجا بنویسم که موضوع حرفامون چی بود.....
این من
کم تحمل ترین مخلوق ها
خواننده همیشگی رمان از آخر به اول
این روز ها....
مرغ سر کنده
آثار 32 دندان روی کبد
سیر و سرکه
زیر پا مملو ء از علف
جان بر لب
هزار من غوره ی حلوا کرده
اما انگار باز هم باید ....

نوروز ...
پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند...
و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.
پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی...
سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است
اما تو باور نکن....

عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی
تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جستجوی شقایق
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز
خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد